تبليغاتX
هجّی

هجّی

رهایی را حرف به حرف ، آوا به آوا هجی میکنم تا روزی که شاید...

سه شنبه ی بیست و یکم

-  امروز چه روزی است؟

-  ما خود تمامی ِ روزهاییم ای دوست

ما خود زنده گی ایم به تمامی ای یار

یکدیگر را دوست می داریم و زنده گی می کنیم

زنده گی میکنیم و یکدیگر را دوست می داریم و

نه می دانیم زنده گی چیست و

نه می دانیم روز چیست و

نه می دانیم عشق چیست...

 

                                (ژاک پره ور، 1977-1900)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/04/15ساعت 18:57  توسط آوا  | 

سه شنبه ی بیستم

با شنیدن صدای گرم باغبانان باغچه ی رؤیاهای همیشه سبزمان ، گل باران شدم. باشد که دیدار دوباره شان ترانه بارانم کند...

 "بزرگداشت"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/03/04ساعت 9:26  توسط آوا  | 

سه شنبه ی نوزدهم

و باز هم به غریبه...

تقریبا یکماه و نیم  از سال نو گذشته که نوشدنش و البته نوشدنت رو بهت تبریک میگم.

حق با شماست. خیلی وقته خبری ازم نیست. نه تنها شما و دیگر دوستان بلکه این روزها خودم هم از خودم بی خبرم... به عبارتی همه چیز دنیام به هم ریخته.انگار که یه ضربه ی کاری ازش خورده باشم...انگار که قراره اونقدر دور خودم بچرخوندم که سرگیجه بگیرم و بیفتم به دست و پاش تا دست از سرم برداره...انگار که دلش با من نیست...

حرفای منو نمی فهمی اگه تا حالا برات پیش نیومده باشه که صدای شکستن خودت رو از نزدیکترین فاصله ی ممکن در کائنات بشنوی و چشمای آشفته ت اینور و اونور دنبال خرده شیشه هات دودو بزنه  تا مبادا یکیشون ناغافل تو پای عزیزی بره یا تایر بی زاپاس غریبه ای رو وسط جاده ی بارونی پنچر کنه و اونقدر دلت شور بقیه رو بزنه که وقتی داری تند تند جمعشون می کنی متوجه نشی که جا به جا انگشتای خودتو بریده...

آره این حال این روزای منه، حال روزایی که دارم با اندک رمق باقی مونده تو سلولهای بنیادیم، ذره ذره هامو با خاکروبه جمع می کنم و تو کیسه زباله می ریزم! اول دلم نمیومد این کارو باهاشون بکنم اما هرچی فکر کردم دیدم اینبار دیگه از دست هیچ چینی بندزنی کاری بر نمیاد که نگه داشتنشون واسه یادگاری هم که شده فایده ای داشته باشه. می برمشون قاطی باقی زباله ها یی که امروز مدفون میشن تا شاید تو فعل و انفعالات بی هوازی اون زیر با عنصری هم آغوش بشه که به جای رسوب بلورای شکستن ازش حبابای هوا آزاد کنه...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/02/14ساعت 10:52  توسط آوا  | 

سه شنبه ی هجدهم

سخن از برخی هنرمندان و دانشمندان روشنفکر و عاقبت ِ جایگاه هنر و دانششان و البته نحوه ی استفاده یا بهتر است بگویم  سوء استفاده ی بعضا شخص شخیص خودشان(!) از این هنر و دانش بود که به سراغ آثار شریعتی رفتم و... برای پرهیز از طولانی شدن افراطی بحث، ناچار به حواله کردن ادامه ی برداشتم به این پست شدم. قرار است در این پست به سوء استفاده های مذهبی- سیاسی که از هنر و دانش می شده (و هنوز هم می شود) بپردازم یعنی چیزی ورای اراده ی فردی و کاملا تحمیلی که مساویست با "استفاده ی ابزاری حکومتها".

دوباره نسخه های دکتر و دوره ی پیش از رنسانس را ورق می زنم. حتما چیزی اینجا هست...

 

خصوصیات قرون وسطی :

در دوره ی یونان حکومت ملی وجود داشت، در روم حکومت سیاسی مرکزی وجود داشت که از مذهب جدا بود، اما در قرون وسطی مرکزیت سیاسی وجود ندارد. چرا؟ چون پاپ نماینده ی خداوند است، کس دیگری حق ندارد بر مردم حکومت کند، خود خدا هم چون پائین نمی آید، پاپ را فرستاده، او نماینده است بر اغنام، یعنی گوسفندان خدا، او شیان است و باید در زمین بچراند، برای اینکه بعد بتواند شیرشان را بدوشد، پشمشان را بریسد و ...

 مرکزیت سیاسی نیست اما مرکزیت مذهبی وجود دارد.یعنی ملت مسیح وجود دارد پاپ هم بعنوان نماینده ی خدا و بنام دین بر مردم حکومت می کند. حکومت، حکومت سیاسی است، اما به نام مذهب است. این است که از خصوصیات بارز قرون وسطی وجود قدرت مذهبی، به صورت منحصر و رسمی و عدم قدرت سیاسی به شکل مرکزیت و رسمیت است.

علم، فلسفه، هنر، حقوق و روابط اجتماعی همه باید متحدا دست به انجام هدفهایی بزنند که کلیسا آنها را بنام دین اعلام می کند.

کلیسا چه چیز را به نام دین اعلام می کند؟ در مسیحیت که جز چند پند و اندرز ساده ی انسانی و اخلاقی نیست، چگونه دانشمندی که گردش خون و کرویت زمین را می خواهد اثبات کند، پوست کنده می شود؟ چرا در آتش سوخته می شود؟ چرا هزاران نفر دانشمند که در طبیعت و در نجوم صاحب نظر بودند کشته شدند؟ به خاطر آنکه کلیسا که مذهب مسیح را آورد، فقط یک ایمان و یک احساس پاک انسانی را آورد، ولی آنرا روی پایه های فلسفه ی ارسطو سوار کرد. بعد مونتاژی کرد از ارسطو و مسیح که ظاهرش مسیح بود و مغز و درون ارسطو. بنابراین در این "مونتاژ ارسطو- مسیح" علم اصول و کلام بوجود می آید. در اسلام هم علم کلام داریم که علم شناخت اصول اعتقادی و علم تحلیل مذهبی است. اما علم کلام در تاریخ اسلام یکی از رشته ها در فرهنگ اسلام است، کنارش فقه، فلسفه، اصول و ادبیات است. این حق را ندارد که در سرنوشت آنها دخالت کند.یعنی علمی ست در کنار 10 تا 20 علم دیگر که هر کدام آزاد و مستقل رشد می کند. همین علم در قرون وسطی حاکم بر همه ی رشته های علمی دیگر است. یعنی اساس ایده ها و جهان بینی و رسالت را علم کلام مسیحی به هنرمند، به لئوناردو داوینچی، به تمام آن هنرمندان بزرگی که کلیسای سن پیر را ساختند، می دهد. میکل آنژ هنرمند عظیمی ست که در این دنیا نمی گنجد، هنرمندی که ذوقش و نگاهش طوری ست که رنگ را جور دیگر، شکل را طوری دیگر و دنیا را به گونه ای دیگر می بیند. به این هنرمند یک آقای پاپ یا مادون پاپ که یک روحانی ست و در مسائل ماوراء الطبیعه کار کرده، بگوید "این منظره را این طور رنگ کن نه آن طور! بدتر از این مصیبتی نیست که هنر در قید اندیشه ای که هنر نمی شناسد قرار بگیرد و فاجعه از این فاجعه آمیزتر نیست که اندیشه، قلم و خلق هنری در قید عاملی که اندیشه ی خلق هنری، احساس سازندگی و فکر ندارد، قرار گیرد. فاجعه در شرح زندگی میکل آنژ آن است که باید دستور کسانی را قبول کند که هیچگونه آشنایی و درک و احساسی از هنر ندارند.

رابطه ی تفکر با غیر تفکر، آن "غیر تفکر" و آن "غیر هنر" هر عامل مقدسی هم که باشد – مثل پاپ که درست از آسمان افتاده! – فاجعه است برای هنر. چنین فاجعه ای در قرون وسطی، در طول هزار سال، برای نبوغها وجود دارد. نبوغها در هر رشته ای دو سرنوشت داشتند : یا تسلیم بینش کلیسا می شدند و ترقی می کردند اما هرکدام کپی دیگری، هر کدام نسخه ی بدل دیگری، و یا باید می مردند و نابود می شدند. نوابغی در قرون وسطی هستند که در قرون جدید نداریم. کسانی که یا باید پوست کنده می شدند و یا باید آنطور می بودند که کلیسا می خواست. این مسئله که "آیا مدفوع خر حضرت مسیح پاک است یا نه، آن هم بالذات یا بالعرض؟"، چقدر فکر را مشغول کرده است؟! خوب، چنین مسئله ای را امروز علم هم نمی تواند ثابت کند! آیا در شرح رساله های سن اوژن که "در نوک سوزن، چند میلیون فرشته می تواند جا بگیرد که حتی دامنشان یک کمی به آن طرف نرود" و بعد حساب دقیقش را هم دارد، چه اندازه نبوغ در این راهها صرف شده است؟! این نبوغ اگر در متد طبیعت شناسی، واقعیت شناسی، بشرشناسی و جامعه شناسی به کار می افتاد، امروز بشریت در سال 4000 و 5000 می زیست...

 

ادامه ی مطلب در پست آتی...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/11/13ساعت 12:57  توسط آوا  | 

سه شنبه ی هفدهم

 

چند پست قبل، از شریعتی نوشتم و از اینکه چه تصویر شفاف و زنده ای از زن در جامعه ی ایرانی ارائه داده است. تصویری که با گذشت سی– چهل سال از چهره ای که او آن زمان از زن ایرانی ترسیم کرده بود هیچ تغییری نکرده!(پیرتر که نشده هیچ، روز به روز جوان تر هم می شود!!!) یعنی من به شخصه گمانم این است که گویی هرچه می گذرد سنّتی هامان سنّتی تر می شوند و متجدّدهامان بیشتر میان تجدّدی تهوع آور دست و پا می زنند. زنان روشنفکرمان هم که مثل همیشه ی تاریخ، تکلیفشان نامعلوم است و آونگی شده اند میان دستهای پذیرنده امّا خالی و دست ردهایی همیشه پُر...

آثار شریعتی را همیشه دوست داشته ام نه به این خاطر که حرفهایش نسبت به هم دوره ای هاش لوکس تر بوده و طرفدارانش از میان جامعه ی تحصیل کرده و دانشگاهی و به اصطلاح روشنفکران بوده اند و هنوز هم هستند و نه برای آنکه چسبیدن به اندیشه های متفاوت او به من ِ تفاوت پسند احساس بکر دگراندیشی می دهد. شریعتی را دوست دارم چون دغدغه هایش، باورهایش، ترسها و تردید هایش، تاریخ مصرف ندارند. شریعتی را دوست دارم چون همیشه برای سؤالات بی جواب مانده ام پاسخی صریح، روشن و بی پرده دارد. دوستش دارم چون حد وسط دارد و با نگاهی طرح مسئله می کند که نه مغرضانه است و نه کورکورانه . من شریعتی را دوست دارم مثل خیلی ها و احترام می گذارم به خیلی های دیگری که دوستش ندارند اما دوست داشته شدن او آزارشان نمی دهد...

امّا در میان آثار او آنچه بیش از همه تکانم می دهد بخش هایی مرتبط با هنرمندان روشنفکر و سرانجام هنر آنهاست. این بخش ها آنقدر خوب با نسخه های امروزی برخی تأکید می کنم "برخی" از هنرمندان روشنفکر ما تطابق دارد که گویی تاریخ مثل همیشه در حال باز پخش است! گرچه این اشارات هر از گاهی بدجور دل و دماغمان را سوزانده (دلمان برای هنرشان سوخته و دماغمان از خودشان) اما باز هم به سراغ شریعتی می روم تا شاید با دوباره سوزی دلم، اندیشه ام دوباره سازی شود (شاید)...

 

رنسانس چیست؟

رنسانس به معنای این است که یک آدم یا یک جامعه دو تولد دارد همچنانکه یک آدم یک وقت از مادر زاده می شود یعنی ماما او را می زاید و بیرون می آورد و او خون جنین می مکد تا متولد شود ولی بعضی ها تولد دوم دارند. در تولد دوم، مامای آدمی خود آدم است و اینجاست که انسان گاه می رسد به اختیار و انتخابی که خودش را انتخاب می کند، نه آنچنان که وراثت، سنت و مذهب او را ساخته است. خودش در خودش تجدید ساختمان می کند. این رنسانس است.

 رنسانس یعنی تولد، یعنی تجدید تولد آدمی به دست خودش. چنانکه مرگ هم دو گونه است : یک وقتی است که آدم می میرد بعد گورکن او را به گور می گذارد و یک وقتی است که قبل از اینکه گورکن بیاید، خود آدم است که دست به کار می شود و گور خودش را در تاریخ و در جامعه می کند و مدفون می شود و 20 سال بعد می میرد. چنانکه گاه آدمهایی هستند که گورکن آنها را در خاک می گذارد و هزار سال بعد زندگی شان ادامه دارد، و گاه انسانهایی هستند که به دست خویش زادن دوم داشتند اما مردن دوم نداشتند و جاویدان زنده اند و می بینیم که این آدمها هستند که از من ِ فردی شان درآمدند و وارد من ِ تاریخ شدند، "من" ای که دائما هست. آن کسی که دانشمند نیست سه سال می آید و می رود(دانشمند نیست)، 20 سال می نویسد بعد می رود، 30 سال مطب دارد بعد می رود، اما فلان دانشمند، فلان شاعر دائما هست. آن من ِ شاعر، آن من ِ نویسنده، آن من ِ هنرمند اگر ابعاد فردیت اش را ریخت در این من شاعر بزرگ حل می شود و در آنجا جاویدان می ماند. این است که من ِ فردی از نظر اجتماعی میراست اما افراد تنها عامل جاویدان ماندنشان این است در آن روح ثابت لایزال نوعی خودشان که در توالی همه ی نسل ها هست و تکامل پیدا می کند در آن حل شوند. این است که چرا هیچکس انوری را که در شعرشناسی های قدیم گفته اند " انوری خدای سخن است " - چنین شخصی را- نمی ستاید اما مولوی را حتی کسانی که سخنش را نمی فهمند می ستایند، همیشه با او هستند، در هر خانه ای و در هر زمانی وجود دارد. برای این است که مولوی فردیت خودش را در روح اجتماعی انسان، در درد انسان، اضطراب انسان و نیاز انسان حل کرد.انوری برای پر کردن شکم خودش و برای آنکه حقوق از ممدوحش بگیرد به مداحی می پردازد. این هنر به اندازه ای دوام پیدا می کند که حقوقش دوام می کند، میخورد و بعد تمام می شود. برای چه؟ برای اینکه هنر عظیمش را در چارچوب نیازهای فردی خودش محصور کرد و استخدام کرد و بعد خودش مرد و هنرش هم مرد. اما کسانیکه پائین تر از او - از نظر قدرت هنری – بوده اند جاوید ماندند.

 در پستهای بعد ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/10/15ساعت 0:28  توسط آوا  | 

سه شنبه ی شانزدهم

 تکه پاره هایی از شرح احوالاتی که  پیشترک برایت گفته ام اما امروز تلخی هایش بیشتر مزه می کنند و تاریکی هایش بی اغراق به چشم می آیند!!!

برای تو که آن روزها از اغمای بی تفاوتی پراندیم و خود سبب ساز اغمای دوباره ام شدی!

...

......

............

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/08/05ساعت 19:48  توسط آوا  | 

سه شنبه ی پانزدهم

 به نظر می رسه بحث خالی کردن خودکارهای رنگی از جامدادی هامون - به عقیده ی غریبه - و فقط نگه داشتن یه پاک کن - به عقیده ی من - سرانجام به نفی هر دوش - به عقیده ی سیلوانا - منجر شده! البته اساسا محیط بلاگ جای همین به بحث گذاشتن هاست و فرصتیست که از این گفتگوهای مجازی به بینشهایی حقیقی برسیم. به همین سبب فعلا جوابیه ای رو که در ادامه ی این رشته (که گویا سر دراز دارد) برای " سیلوانا " دارم ، بخواند تا بعد که سر فرصت جوابیه ی دیگری در باب علامات تعجبش از "دکتر شریعتی!!!" برایش ارسال کنم.در ضمن سیلوانای عزیز این جوابیه ها اصلا به معنای رد اعتقادات شخصی شما و سایر دوستان نیست بلکه فقط دلم نمی خواد منظورم " بد فهمیده بشه " برای همینه که بیشتر توضیح میدم :

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/26ساعت 18:59  توسط آوا  | 

سه شنبه ی چهاردهم

این روزها مجبورم یه تحقیق نسبتا جامع از جهانبینی های مختلف رایج در قرن بیستم با تموم متعلقات بنویسم که البته از آنجا که سیل عظیم ...ئیسم ها درآن قرن و تجزیه و تحلیل هر کدوم واسه پایان نامه ی یه دانشجوی جامعه شناسی کفایت میکنه واضحه که در این بین چه نقل و نباتها که از زبان دل بنده، طبَق طبَق نثار روح اموات ... نگردیده است! اما از آنجا که "عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد" این وسط یه چیزایی هم گیر ما آمد که خالی از لطف نبود و از آن جمله مجموعه آثاری از دکتر شریعتی فقید بود که خارج از میراث مکتوب او گردآوری شده و شامل متن سخنرانیهای اندیشمندانه ی ایشان در حسینیه ی ارشاد در سالهای دهه ی چهل است. اگرچه خیلی از این نطق ها چندان ارتباطی به موضوع مورد نظر من نداشت ولی شما که می دانید قلم دکتر شریعتی بی شباهت به عصای موسی نیست و اعجازی کمتر از آن ندارد. چشیدن قطره ای از جوهرش تا پایان والسلام کلام، نمک گیرت می کند و ...لذا تصمیمم بر آن شد تا در این پست به طور خلاصه و موضوعی هم که شده به نمونه ای از آن که حداقل به دغدغه های جنسیتی من برمیگردد، اشاره کنم. هرچند اندیشه های این عزیز جاودان، نیازی به ترویج یا تبلیغ من و امثال من ندارد و عمق نظریات و اعتقادات ایشان بر کسی از نسل ما پوشیده نیست اما به قول دکتر باستانی پاریزی -درمقدمه ی کتاب جامع المقدمات- افتخار و مباهات نوشتن از انسانی بزرگ نه برای او که از آن بنده ی مخلص است:

من بنده گرچه مدح و ثنای تو می کنم

مدح و ثنای تو نه سزای تو می کنم

خود را بزرگ می کنم اندر میان خلق

نی آنکه خدمتی ز برای تو می کنم...

 

ترسیم زن سنتی ، زن متجدد و زن روشنفکر :

مساله این است که زن متجدد درست مثل زن متقدم است. هر دو پوچ و هر دو در برابر تیپ زن کمال یافته و با فضیلت، عقده دار حقارت و هر دو در دلهره ی بی نام و نشانی، دیوانه وار و بیمارگونه در تلاش خودنمایی های ناشیانه و عجولانه و هر دو برای جبران کمبود ارزشهای انسانی شخص و شخصیت خویش به دنبال استخدام وسایل و استعمال مظاهر جلب کننده و جبران کننده و در جای خالی کرامت و ارزش و هنر و جاذبه های انسانی و سرمایه ی اندیشه و روح، نشاندن ظواهر و ابزار و آلات و اطوار و حالاتی که بتواند در اذهان جانشین آن ارزشهای ذاتی و فضیلتهای انسانی ای شود که زن اشرافیت قدیم و اشرافیت جدید از نداشتنش رنج می برد و می کوشد تا کتمان کند. رنج این هر دو تیپ از تضادی است که بین حیثیت انسانی و حیثیت اجتماعی شان ایجاد شده است: وجود ذاتی شان پوچی مطلق، بی هیچ اصالتی، ارزش فکری یا احساسی یا علمی یا هنری یا اجتماعی و یا حتی اخلاقی و اما حیثیت و موقعیت اجتماعی شان تنها به سبب پول یعنی آنچه در جیب دارند، نه آنچه در سر یا سرشت بیش و کم حساس است و خطیر و دارای مسئولیت و حرمت و لازمه اش داشتن صلاحیت ها و فضیلت ها و کسب ارزش های انسانی ممتازی است که دارنده ی آن را از مردم عادی و عامی برجسته دارد. در حالی که اینان که به خاطر پول و شرایط خاص جامعه ی طبقاتی، در چنین مقام و موقعیت اجتماعی برجسته ای قرار گرفته اند (کسب نکرده اند)، نه تنها از مردم عادی و زنان عامی برتری ذاتی و انسانی ندارند بلکه غالبا به خاطر نوع تربیت طبقاتی و رفاه اقتصادی ظالمانه و زندگی طفیلی، دارای خلق و خویی ضعیف، عاطل و باطل، نا آگاه حتی از مسائل روزمره ی زندگی اجتماعی و حتی خانوادگی و فاقد برداشت ها و بینش های تجربی که از تماس با واقعیت ها و شناخت زندگی و جامعه ی مردم و مهمتر از همه اندیشیدن و یا کار کردن ناشی می شود و اینها فاقد این همه اند : نمی اندیشند چون تیپ زن سنتی ما تحصیل نمی کند حتی جو فکری مذهبی هم ندارد کار نمی کند چون تیپ زن سنتی برای کار خارج تربیت نشده و حتی آن را بد می داند و کار یدی و تولیدی و حتی کارِ خانه را بدتر، و بدان نیازی ندارد.

زن متجدد کیست؟ اشتباه در همین جاست.چون تیپ او با تیپ اشرافی امّل خیلی فاصله دارد حتی متضاد است غالبا احساس می کنند که ذات یا کاراکتر این دو با هم متضاد است واین اشتباه رایجی است. حتی روشنفکران و هنرمندان ما (به خصوص در تئاتر و سینما و داستان نویسی که بیشتر بر این دو تکیه دارد) تیپ و کاراکتر را با هم عوضی می گیرند و حتی مترادف خیال می کنند! زن متجدد همان زن امّل پولدار سابق است که فقط تیپش عوض شده است. لباس و آرایش و مصرف و نوع سرگرمی و رفتار و آداب معاشرت و سلیقه اش فرق کرده است و گرنه سطح اندیشه و نوع بینش و عمق احساس و درجه ی خود آگاهی و رشد معنوی و مسئولیت اجتماعی و روشن بینی اعتقادی و وسعت جهان بینی و تکامل ارزشهای اخلاقی او، در هر دو تیپش یکی است. گرچه از بسیاری از قیدهای متعصبانه ی قدیم رها شده است ولی اشتباه دیگری که رایج است یکی انگاشتن رهایی و آزادی است. رهایی یک وضع است و آزادی یک خصلت. یک درجه ی تکامل انسانی که با رنج و کار و آگاهی و رشد کسب می شود.باید دید که زن متجدد وقتی قیدهای منحط خویش را در تیپ سنتی و قدیم خود شکست و از آنها رها شد به کجا رفت؟ چه شد؟ چه جانشین آن کرد؟ و با از دست دادن آن سنتهای بد، چه ارزشهای خوبی را انتخاب نمود؟ زن متجدد از قیدهای منحط سنتی رها شده است ولی در عین حال یک سلسله ضعف های اخلاقی را کسب کرده است که در تیپ قبلی خویش - تیپ سنتی- از آن ها سالم بود. ولی شکستن و رها شدن از این قیدها برای یک زن روشنفکر یک موفقیت و کمال محسوب می شود و قابل ستایش است، زیرا زن روشنفکر در رهایی از این قیدها، آزادی به دست آورده است.در حالیکه زن متجدد در رهایی از این قیدها، از انحطاط به فساد و انحراف افتاده است و این یک سقوط بیشتر است. زن روشنفکر در این رهایی، از قید به مسئولیت رسیده است و زن متجدد به بی قیدی و بی مسئولیتی. زن متجدد، اسیری نا آگاه و بازیچه است که قیدها را بر دستش شکسته اند و تجدد را به دستش داده اند در حالیکه زن روشنفکر، خود قیدهای منحط سنتی را نفی کرده و آزادی را در طریق تمدن، آگاهانه انتخاب نموده است...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/03/19ساعت 13:45  توسط آوا  | 

سه شنبه ی سیزدهم

برای نویسنده ی وبلاگ غریبه به پاس "سادگی" اش...

درست همین الان یعنی چند دقیقه قبل از اینکه بیام سراغ وب یه اتفاق
بزرگ تو زندگیم افتاد!اتفاقی که مدتها منتظرش بودم و هرگز فکر نمیکردم روزی رخ بده.من بالاخره رها شدم البته بهتره بگم خودم و رها کردم!یادمه دفعه ی اولی که اونجا اومدم - و حتی بار بعد - متن "سادگی" خیلی به دلم نشست.اونقد که به خودم اجازه دادم درباره ی تفاوت اون با دیگر آثارتان صادقانه نظربدم که البته از جانب شما مورد
لطف!!! واقع شدم.برای خودمم جای سؤال بود که چرا انقدر تکه ی

"داشتن حس بهترین ها،خواستن و بیشتر خواستن روح و ذهن و جسم ما را نیازمند بار می آورد. وقتی خود نیاز داریم، به دیگران هیچ نخواهیم داد.آن گاه مشغول می شویم. انسان مشغول، از چیزهای مهم باز می ماند؛ درست مثل کودکی که جامدادی اش پر از خودکار است و دیکته هفت می گیرد. خواستن بد نیست، اما باید خوب خواست خوب"

رو دوست دارم.امشب وقتی تموم چیزهایی رو که باور من بود و البته بیشتر اهمیتشون به خاطر ذره ذره ی فرصتها و لحظات برگشت ناپذیری بود که صرف دریافتن و ساختن و پرداختنشون کردم، صفحه به صفحه خوندم و پاره کردم و دور ریختم احساس کسی رو داشتم که..."در آب داغ شیرجه!"

حالا جواب سؤالمو می دونم که جامدادیمو خالی خالی کردم.حالا می فهمم که زندگی خیلی خیلی "ساده"تر از اونیه که فکر می کردم.حس میکنم در عین خالی شدن، دارم از منبع دیگه ای انرژی میگیرم که ظرف وجودیم رو پرتر از همیشه خواهد کرد و این یعنی اینکه من این چند وقت پر از خالی بودم و گمانم این بود که از زیادی چشیدنه که دارم رودل میکنم در حالی که گویا همش داشتم هوا می خوردم! شاید برای همینه که نمی تونستم بنویسم در حالیکه پیش از اینها باید آپ میکردم نه تنها بلاگمو بلکه تموم چیزهایی رو که باور من بود...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/02/08ساعت 0:37  توسط آوا  | 

سه شنبه ی دوازدهم

           دلم گرفته از این روزها...بیشتر از آنکه فکرش را بکنی

 " یه اعتراف ساده "                

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/22ساعت 23:21  توسط آوا  | 

سه شنبه ی یازدهم

                                     ؟؟؟

" رستاخیز ترانه "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/24ساعت 21:26  توسط آوا  | 

سه شنبه ی دهم

               هوای نوشتنم نبود،اصرارکردی،حالا این منم...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 9:38  توسط آوا  | 

سه شنبه ی نهم

باز هم چند هفته ی دیگر گذشت و حال و هوای من عوض نشد که نشد ! دوباره همان حسرت های دیروز بی هیچ روزنه ی امیدی به فردایی دیگرگون.

" جواب ابلهان "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 22:13  توسط آوا  | 

سه شنبه ی هشتم:

"سرپوش"

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 10:23  توسط آوا  | 

سه شنبه ی هفتم :

و باز هم شب شعر و باز هم سرودن از محرومیت اجتماعی یک زن در جامعه ی

 مرد-محور ایرانی.

" بیداری "

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 20:36  توسط آوا  | 

سه شنبه ی ششم :

ترانه ای دارم که مربوط به بیش از یک سال پیش است.چندین بار آن را از زبانم شنیده ای و می دانم خواندن دوباره اش اینجا تکرار مکررات است اما ریزش اشکهای بانویی که خود شاعر بود در شب شعر هفته ی گذشته (با شنیدن این ترانه) آنقدر برایم دردناک و سنگین بود تا باز هم دردمان را تکرار کنم. او درد داشت پس دردم را فهمید.حالا ما یک درد مشترک داریم... زن بودن!

 

گاهی وقتا...

                  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/27ساعت 17:21  توسط آوا  | 

سه شنبه ی پنجم :

 قرار نبود در اين قرارگاه جز از رهايی با تو سخن بگويم اما حضور هميشه روشن تو در لحظه های تاريك انزوای من از يك طرف و تولد بهاريت از سوی ديگر، بهانه ای شد تا اين بار از تو با تو بگويم كه رها تر از هر چه رهايی!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/20ساعت 23:44  توسط آوا  | 

سه شنبه ی چهارم :

حرفهای سه شنبه ی سوم را ناخواسته قورت دادم تا همچنان بار دردهایی را که بی احتساب توانم بر دوشم رها می کنند و می روند به تنهایی و بی حضور غیر، در سکوت و انزوای خویش خالی اش کنم . حالا می فهمم معنای آن عبارت دکتر علی شریعتی را که در جایی نوشته بود :

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم و حرفهایی هست برای نگفتن که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند و سرمایه ی هر کس به اندازه ی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد.

ناگزیر جای ترانه ی سه شنبه ی پیش تنها چند نقطه می گذارم ......... همین وبس!

و امروز باز هم در مأمن این قرارگاه منتظر لشکرکشی ات می مانم.

 

" قانون ترس"

                                

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 9:44  توسط آوا  | 

سه شنبه ی دوم :

 

سلام، جای پاتو رو زمین-خاکی قرارگاه دیدم.

ممنون که به دعوتم نه نگفتی و عذر می خوام از اینکه فقط سه شنبه ها می تونم پذیرایی تازه ای (هر چند ناچیز) ازت بکنم.

امیدوارم با وجود همه ی کاستی هام، افتخار میزبانیت رو از من نگیری که حضور تو تنها راه نجات از هر چه کاستی ست... 

 

 

 " زمستونم بهاره "

 

                            

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 21:31  توسط آوا  | 

سه شنبه ی نخست  :

" شبح "

                           

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 12:27  توسط آوا  | 

 "لالایی نگو "

  

  

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 12:25  توسط آوا  | 

 

    " قفس"

                      

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/02ساعت 12:22  توسط آوا  | 

سه شنبه ی آغاز :

دانشگاه تموم شد و سه شنبه های ترانه هم تعطیل.

خیلی ها گریه هاشون فقط مال لحظه ی خداحافظی بود و بعد...

بیشتری ها لااقل چند هفته ی اول دلتنگ بودن و بعد...

بعضی هام که وفادارتر بودن تا دو، سه ماه یادی ازهم می کردن و بعد...

خیلی ها خیلی چیزا رو تونستن فراموش کنن،

خیلی ها خیلی راحت با گذشته کنار اومدن،

خیلی ها مسیرشونو بی توقف ادامه دادن

و خیلی ها مسیر تازه ای پیدا کردن،

اما من هنوز،همون جا، توی همون روز، ایستادم!

بارون پاییز و برف زمستون رو صورتم نشستن اما هنوز داغی اشکای تیر، گونه هامو می سوزونه.راحتی و بی دغدغگی هرگز جای لذت خستگی ها ی اون روزا رو نگرفت، دلبستگی های تازه هم نتونست رو دلبستگی های کهنه سرپوش بذاره.حتی فکرای بزرگ امروز اندازه ی ایده های کوچیک اون روزا برام ارزش نداره...!

حالا دیگه همه ی ماههای سال فقط برام بوی تیرو می ده و همه ی روزای هفته م سه شنبه س!

از همه ی اندوختنی های دانشگاه تنها سه شنبه های ترانه رو با خودم به یادگار آوردم و کنار یه خودکار آبی و یه سررسید پراز کاغذای خط خطی و نیم نوشته، توی دنج ترین گوشه ی اتاقم گذاشتم.

و امروز،

امروزکه دلم به اندازه ی همه ی سه شنبه های سال حرف برای گفتن داره، زبان باز کردم تا با تو هم آوا شم،

که اگر بودی،

قرارگاهمون همین جا ، در سه شنبه ترین روز هفته.

و اگر نبودی،

بازهستم ، شاید این بار تو زبان باز کنی... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 9:19  توسط آوا  |